شیفت اول
اولین شیفت از طرحم بود.
بیمارستان شهدای باشت.
حدود ساعت دو بعدازظهر رسیدم باشت.
وقتی داشتم وارد شهر میشدم، آن سکوتی که روی تپهها افتاده بود حس عجیبی داشت؛ انگار شهر داشت منو نگاه میکرد که ببینه «میتونی از پسش بربیای یا نه؟»
تو مسیر یک چراغقوه قوی خریدم برای معاینهها.
وقتی رسیدم پانسیون، در را که باز کردم بوی نم خفیف و سردی فضا زد تو صورتم.
خانه آنقدر ساکت بود که انگار مدتهاست کسی باهاش حرف نزده.
تخممرغ و آب معدنی هم گرفتم و برگشتم .
بعدش یکم خوابیدم.
وسط حال دراز کشیده بودم و به پنجره روبهروم خیره شده بودم.
هیچ صدایی نبود…
نه از مردم، نه از ماشین، نه حتی از کولر.
فقط صدای باد که به شیشه میخورد.
بالاخره تنها شده بودم.
تقریباً مستقل.
داشتم سعی میکردم بخوابم تا خودم را برای شیفت شب که از ساعت ۹ شروع میشد آماده کنم.
خوابم برد، ولی خیلی سبک.
استرس شیفت نمیذاشت کامل بخوابم.
از پنجره پانسیون که طبقه دوم بود، کل حیاط بیمارستان و دشتها و مزارع و تپههای اطراف پیدا بود.
آن روز آفتابی بود و بین علفهای بلند و سبز، گلهای بابونه هنوز جا خوش کرده بودند.
دیدنشان من را یاد دوستم میانداخت.
یکی دیگر از چیزهایی که همان اول خریدم، یک بیلچه بود 🙂
با خودم گفته بودم هر روز یک گل بابونه را بکارم تو گلدونی که آورده بودم و با خودم ببرم سر شیفت.
نمیدانم چرا، اما همان گلها حس آرامش عجیبی میدادند.
کمکم ساعت داشت ۹ میشد.
قبل از رفتن یک بسته شیرینی خامهای خریدم چون میخواستم شروع طرح را یک جورهایی جشن بگیرم.
اسکرابم را پوشیدم.
وقتی زیپش بالا رفت، یک لحظه احساس کردم دارم از یک دنیای آرام وارد دنیای واقعی میشوم.
انگار بخشی از من هنوز وسط حالِ پانسیون دراز کشیده بود و بخشی دیگرم داشت میرفت برای نقشی که سالها براش درس خوانده بودم.
روپوش را روی اسکراب انداختم و رفتم سمت اورژانس.
وقتی وارد شدم، دیدم کلی بیمار پشت در هستند.
نور سفید و سرد فلورسنتها، همهمه همراهها، قدم زدنهای بیقرار…
انگار داشتم وارد صحنه یک جنگ میشدم.
چند تا از اوردرهای مهم را قبلش مرور کرده بودم.
حتی میخواستم یک وویس یکساعته از اوردرهای ضروری ضبط کنم برای قبل از هر شیفت.
اما به آن هم نرسیدم.
برای خودم برنامه ریخته بودم:
این کار را هر روز بکنم، آن یکی را مرور کنم، این را یادداشت کنم…
ولی خلاصه بگم، به هیچکدومش نرسیدم.
فقط همین که قبلش دربارهشان فکر کرده بودم کمک میکرد حس کنم «گم نیستم».
وقتی وارد اورژانس شدم، دیدم نیمساعتی دیر رسیدهام و جمعیت بیشتر از چیزی بود که انتظار داشتم.
همه چیز برایم جدید و عجیب بود.
انگار همه چیز را فراموش کرده بودم…
حتی اینکه میخواستم اولین کار یک کاغذ بردارم و تکهتکهاش کنم برای کد دارویی.
الان که نگاه میکنم، اولین نسخهای که نوشتم یک رادیوگرافی ایستاده و خوابیده شکم برای یک خانم مسن بود.
و اولین دارویی هم که نوشتم سرم، آپوتل، ویتامین C و B کمپلکس.
در همان شلوغیهای اول بود که دکتر قبلی— و اگر اشتباه نکنم یکی از پرستارها — آمد و گفت:
«یک آقایی با لباس سرمهای دم دره. علائمش تیپیک MIـه. اگر اومد داخل حتماً براش نوار بگیر.»
گذشت و بیمار پشت بیمار آمد.
تا قبل از ساعت ۱۲ شب حدود ۲۲ بیمار دیدم
و تا پایان شیفت این عدد رسید به 83 نفر.
خیلی شیفت سنگینی بود.
یکی از بیماران همان آقایی بود که گفته بودند.
نوار قلبش بد نبود، اما فشارش ۲۶۰ بود.
گذاشتمش روی TNG.
خیلی عصبی بود.
وقتی گفت «سرم مثل اینه که داره میترکه»، نگاهش پر از وحشتی بود که سعی داشت پنهانش کند.
من آرام ظاهر شدم اما قلبم تند میزد.
فکر کردم از فشارشه.
کمی بیشتر فشارش را آوردم پایین.
اما نه…
مسئله خیلی بزرگتر بود.
بیمار چندروز بود این دردو داشت ولی با پزشک قبلی یه مشکل خورده بود و به همین خاطر نمیومد بیمارستان.
بعد اعزام تاید شد که ICH بوده.
(در خونریزی مغزی، معمولاً بیمار سردردی میگوید که «تا حالا چنین چیزی را تجربه نکردهام».)
جالب بود که وسط آن شدت درد میگفت:
«خیلی گشنمه… یه چیزی بدید بخورم.»
همراهشم دور از چشم من بش بیسکویت داده بود.
حدود ساعت دو نصف شب EMS یک پیرمرد و پیرزن آورد و گفت احتمالاً تیفوئید هستند.
با اسهال شدید خونی.
پیش خودم گفتم:
«مگه تیفوئید اسهال خونی میده من اشتباه یادمه یا اون یچیز دیگه گفته وسط ان شلوغی؟»
پیرمرد تا صبح یه واحد هوگلوبینش افت کرد.
خانم هم در کنار اسهال خونی، قند خونش حدود ۵۰۰ بود.
به هر دو مایع زیاد دادم.
مشکل این بود که آزمایشگاه گفت دستگاه چک پتاسیم خراب است.
و من نمیتونستم با خیال راحت انسولین بدهم.
یک لحظه به سقف نگاه کردم و با خودم گفتم:
«واقعاً کجای دنیا باید باشم که دستگاه پتاسیم درست کار کنه؟»
بعدتر جواب آزمایششان آمد:
Entamoeba histolytica.
با عفونی تماس گرفتم.
گفت مطمئن شو رکتوراژی نیست.
اگر نبود درمانش مترونیدازول خوراکی است و معمولاً سرپایی.
اما حال این دو نفر خیلی بدتر از آن بود که بشود مرخصشان کرد.
میخواستم اعزامشان کنم ولی داخلی گچساران پذیرش نداد.
تحت نظر گرفتمشان . مترونیدازول تزریقی براشون شروع کردم و به پزشک بعدی سپردمشون.
در این بین حدود ۵۰ بیمار با سرماخوردگی و اسهال ساده دیدم.
واقعاً هیچکدامشان آنتیبیوتیک لازم نداشتند.
از آن شیرینی خامهایها هم که خریده بودم، حتی یک دونه هم نخوردم.
وقتی شیفت را تحویل دادم، با خستگی تمام رفتم بیرون.
باران شرشر میبارید و انگار داشت خستگی شیفت را از روی تنم میشست.
نگهبان بیمارستان هم توی صف نانوایی بود.
نان گرفتم، آش گرفتم، برگشتم پانسیون.
خوردم… و بعد خوابیدم.
و این شروع ماجراجویی بالینی من در دامنه های زاگرس بود
پ.ن: اینقدر تو اون شیفت تو ذهن خودم بین اطلاعات مختلف جنگ بود که اصلا نفهمیدم در میانه یک جنگ بیرونی طرحم را شروع کرده ام.
دیدگاهتان را بنویسید